تبليغاتX
بیا اینجا اونجا نه

بیا اینجا اونجا نه

آمدی جانم به قربانت . . .

پول بهتر است یا ثروت ! ! !


من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

روزنامه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد ...
هیچ وقت پایان نمی گیرد ...

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

من ، تو ، او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/08/14ساعت 19:34  توسط سحر  | 

مهریه خانوم ها از دیر باز تاکنون ؟!!

عصر شکار :۲۰ کیلو گوشت دایناسور- ۴۰ کیلو گوشت اژدها

نتیجه : دایناسور ها منقرض شدند . . . .

عصر کشاورزی : ۲۴  دست تبر سنگی - ۲۴ دست تیغه و داس جنگی

نتیجه : افزایش قتل بدلیل دم دست بودن داس برای خانمها  . . .  .

عصر فلز : ۷۰ ورقه مسی ۵۰ خنجر مفرغی و سرگرز اهنی

نتیجه : افزایش شکستگی سر مردان بدلیل تماس با گرز اهنی . . .  .

عصر بخار: ۳۰ هزار تومان و بخار کردن اب حوض وخانه عروس خانم

نتیجه : کمبود اب و جیره بندی شدن اب

عصر صنعت : یک میلیون پول - ۱۴ سکه طلا و یک اتومبیل و هر چه که با "ص " شروع میشد

نتیبجه : بنا به درخواست اقایان تولید ژیان اغاز شد  . . . .

عصر کامپیوتر : هم وزن عروس خانم سکه طلا ! ! ! ! !

نتیجه : هر چه عروس خانم کم وزن تر باشه بهتره . . . .

نتیجه گیری کلی : بابا بگو نمیخوایم زن بهت بدیم دیگه . . . یعنی چی ؟ ؟ ؟

لازم بذکر است که تمام موارد بالا جنبه شوخی داره . با ارزوی خوشبختی تمام زوجهای جوان مخصوصا خودم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/03/27ساعت 19:50  توسط سحر  | 

یازده نکته برای داشتن یک زندگی متفاوت؛شکوهمند و پر انرژی :

 

۱. حداقل ده دقیقه در روز با خود خلوت کنید و در صورت نیاز از قفل در غافل نشوید.

۲.صبحها که از خواب بیدار میشوید این جمله را کامل و تکرار کنید " امروز قصد دارم . . . ."

۳.با سه E زندگی کنید : Energy (انرژی ) ؛ Enthusiaam (شوق) ؛ Empathy (فهم و همدلی با دیگران ) و

 همینطور با سه F یعنی : Faith (ایمان ) ؛ family (خانواده) ؛ friends (دوستان ).

۴.با افراد بالای ۷۰ و زیر ۶ سال اوقات بیشتری را بگذرانید.

۵.وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.

۶.تلاش کنید حداقل هر روز سه نفر را بخندانید .

۷.این را درک کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجایید تا بیاموزید ؛ تا همه امتحانهایتان را

بگذرانید .مشکلات مثل کلاس درس جبر می ایند و میروند ؛ منتها درسهایی که از این کلاس گرفته

میشموند عمری باقی خواهند ماند.

۸.صبحانه تان را همانند یک شاه ؛ نهارتان را چون یک شاهزاده و شامتان را چون بچه دانشگاهی  ای

بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده است.

۹.بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید.این هیولای انرژی را ازتان دور نگه خواهد داشت .

۱۰. زندگی کوتاهتر از انست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم .

۱۱. خودتان را خیلی جدی نگیرید ؛ دیگران هم  اینکار را در مورد شما نمیکنند. 

 پ.ن :بازم به خاطر غیبت طولانی عذر میخوام این دفعه یه اتفاق مهم توی زندگیم افتاده عروس شدم ! هنوز خودمم باورم نشده

۲. عید همگی پیشاپیش مبارک امیدوارم سال با خیر و برکتی برای تک تکتون باشه .نوروز مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/26ساعت 19:6  توسط سحر  | 

بیا اینجا یک ساله شد!

 سلام دوستاي عزيزم
اول بايد به خاطر تاخيرم در آپ کردن عذر خواهي کنم.اين تاخير چند تا دليل داشت:
۱.به خاطر امتحاناتم۲.کلاس رانندگي ثبت نام کردم ۳.ترم جديد کلاس زبانم شروع شده  ۴ .ميخوام برم سر کار 
بگذريم حالا دليل اصلي آپ کردنم :
امروز يکسال و۱۳ روز از اولين پستي که گذاشتم ميگذره .
با ۱۳ روز تاخير امروز تولد يک سالگي وبمه . وبم يک ساله شده (ايشالا ۱۰۰ ساله شه!)
از تمام عزيزاني که توي اين يکسال منو همراهي کردن و با نظراتشون باعث ارتقاع وبم شدند تشکر
ميکنم.
چند نفر از دوستان هستند که از اولين روز راه اندازي اين وب هميشه همراهم بودند:
۱.زهرا جون دوست عزيز و دوست داشتنيم ِ وب مشترکمون :نشکن که ميميرم(
www.spoil.blogfa.com)
۲.رامين جون معروف به سياه خان ِ وب: گلبوته هاي کربال(
www.siakhan.blogfa.com )
۳.محسن گرامي عزيز ِ وب: عکاسخانه ناز(
www.photonaz.blogfa.com)
۳.غزل عزيزم ِ وب :رز زرد (
www.roz15.blogfa.com)
۴.باربد عزيزم ِ وب :باربد سيتي(
www.barbodcity.blogfa.com)
۵. نوادا شادمهر ِ وب :اينجا نوادا شادمهر(
www.nevadashadmehr.blogfa.com)
۶.ابراهيم عزيز ـ وب :فرشته کوچولووووووووووووو(
www.ghosebghose.blogfa.com)
۷.استاد عزيزو بزرگوارم استاد ضيا صباحي وب :مرادرشعرهايم جستجو کن(
www.z-paeezi.blogfa.com)
و دوستاني که طي چند ماه اخير افتخار آشنايي شون رو داشتم :
۱. يکي از بهترين منتقدين و دوستانم که نظراتش واقعا برام مهمه ِ هادي عزيزم ِ وبهاي :دفتر بابام ـ(
www.pesarebaba88.blogfa.com) و خدا هم عاشق است (www.khodahamasheghast.blogfa.com)
۲.اميد جون ِ وب : پادشاه صخره ها(
www.kingoftherock.blogfa.com)
 چون تعداد دوستاي گلم زياد بود نتونستم اسم همه رو بنويسم و از اين بابت عذر خواهي ميکنم. از همه ي دوستاي مهربونم ممنونم که با نظراتشون در بهتر شدن اين وب کمکم کردند و در آينده کمکم ميکنند.
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/28ساعت 18:54  توسط سحر  | 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی ،اگر کتاب نخوانی ،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی ،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده ی عادات شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی . . . .

اگر روزمرگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت ، از احساسات سر کش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند ،

و ضربان قلبت را تندتر میکنند دوری کنی . . .

تو به آرامی اغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت ، یا عشقت شاد نیستی ، آنرا عوض نکنی .

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی ،

اگر ورای رویاها نروی ،

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن !

امروز مخاطره کن !

امروز کاری کن !

نگذار که به آرامی بمیری .

پ .ن :

۱-شعر از پابلو نرودا و ترجمه از احمد شاملو

۲ـ ۱۶ آذر روز دانشجو مبارک .

۳ـنظرتون راجع به قالب جدید چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 18:20  توسط سحر  | 

فراموش میکند که او چه ارزشی دارد. . .

وقتی خدا زن را آفرید، او تا دیر وقت روز ششم کار می کرد.

یکی از فرشتگان نزد خدا آمد و عرض کرد: چرا اینهمه زمان صرف این مخلوق می کنید؟

خداوند فرمود:

آیا از تمام خصوصیاتی که برای شکل دادنش می خواهم در او بکار ببرم اطلاع دارید؟

او باید قابل شستشو باشد، اما نه از جنس پلاستیک، با بیش از دویست قسمت متحرک با قابلیت جایگزینی. او آنها را باید برای تولید انواع غذاها بکار ببرد، او باید قادر باشد چند کودک را همزمان در بغل بگیرد،

 آغوشش را برای التیام بخشیدن به هر چیزی از یک زانوی زخمی گرفته تا یک قلب شکسته بگشاید. او باید تمام اینکارها را با دو دست خود انجام بدهد.

فرشته تحت تأثیر قرار گرفت.

”فقط با دو دستش... این غیر ممکن است!“

و آیا این یک مدل استاندارد است؟

”اینهمه کار برای یک روز ... تا فردا صبر کن و آنوقت او را کامل کن”.

خدا فرمود: اینکار را نخواهم کرد و خیلی زود این موجود را که محبوب دلم است، کامل خواهم کرد.

وقتی که ناخوش است، از خودش مراقبت می کند. او می تواند 18 ساعت در روز کار کند.

فرشته نزدیکتر آمد و زن را لمس کرد.

”اما ای خدا، او را بسیار لطیف آفریدی.“

خداوند فرمود: بله او لطیف است، اما او را قوی نیز ساخته ام.

نمی توانی تصور کنی که او چه سختیهایی را می تواند تحمل کند و بر آن فائق شود.

فرشته پرسید آیا او می تواند فکر کند؟

خداوند پاسخ داد: نه تنها می تواند فکر کند، بلکه می تواند استدلال و بحث کند.

فرشته گونه های زن را لمس کرد.

” خدایا، بنظر می رسد این موجود چکه می کند! شما مسئولیت بسیار زیادی بر دوش او گذاشته ای.“

”او چکه نمی کند.... این اشک است“ خداوند گفته فرشته اصلاح کرد.

فرشته پرسید ”این اشک به چه کار می آید؟“

و خداوند فرمود:

”اشکها وسیله او برای بیان غم هاو تردیدهایش، عشق اش و تنهایی اش، تحمل رنجها و غرور اش است.“

این گفته فرشته را بسیار تحت تأثیر قرار داد و گفت ”خدایا تو نابغه ای. تو فکر همه چیز را کرده ای. زن واقعا موجود شگفت انگیزی است.“

آری او واقعاًشگفت انگیز است! زن تواناییهایی دارد که مرد را شگفت زده می کند. او مشکلات را پشت سر می گذارد و مسئولیتهای سنگین را بر دوش می کشد.

او شادی، عشق و اندیشه را با هم دارد. او می خندد هنگامی که احساسی شبیه جیغ کشیدن دارد.

او آواز می خواند وقتی احساسی شبیه گریه کردن دارد، گریه می کند وقتی که خوشحال است و می خندد وقتی که ترسیده است.

او برای آنچه اعتقاد دارد مبارزه می کند و علیه بی عدالتی می ایستد.

وقتی که راه حل بهتری بیابد، برای جواب دادن از کلمه ”نه“ استفاده نمی کند. او خودش را وقف پیشرفت خانواده اش می کند. او دوست پریشان حالش را نزد پزشک می برد

عشق او مطلق و بدون قید و شرط است.

وقتی فرزندانش موفق می شوند گریه می کند. و از اینکه دوستانش روزگار خوشی دارند خوشحال می شود.

او از شنیدن خبر تولد و عروسی شاد می شود.

وقتی دوستان و نزدیکان او فوت می کنند دلش می شکند.

ولی او برای فائق آمدن بر زندگی نیرو می گیرد.

او می داند که یک بوسه و یک آغوش می تواند یک دل شکسته را التیام بخشد.

او فقط یک اشکال دارد.

فراموش می کند که او چه ارزشی دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 13:40  توسط سحر  | 

شکلات

 

با یه شکلات شروع شد .من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم اونم بچه بود . سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد .
دید که منو میشناسه . خندید گفت: دوستیم ؟ گفتم : دوستِ دوست .گفت: تا کجا ؟ گفتم: دوستی که تا نداره .گفت: تا مرگ . خندیدمو گفتم:من که گفتم تا نداره.
گفت: باشه تا پس از مرگ .گفتم :نه،نه،نه،نه تااااااااااا نداره.گفت : قبول
تا اونجا که همه دوباره زنده میشن.یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت تا جهنم؟تا هر جا که باشه با هم دوستیم ؟خندیدم گفتم :تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار.
اصلا یه تاااااااااااااااااااا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلا براش تا نمیذارم .نگام کرد نگاش کردم.باور نمیکرد میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه .دوستی بدون تا رو نمیفهمید.

گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.گفتم: باشه تو بذار .گفت شکلات .هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من .باشه ؟گفتم :باشه. هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم
یه شکلات تو دست من .باز همدیگرو نگا میکردیم یعنی که دوستیم ، دوستِ دوست .من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تندو تند میمکیدم .میگف:شکموووووو .تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ .میگفتم :بخوووووووووورش .میگفت :تموم میشه !میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه .

صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمیخورد .من همشو خورده بودم.گفتم :اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن ،یا کرما اونوقت چیکار میکنی؟گفت:مواظبشون هستم.
میگفت :میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتمو میذاشتم توی دهنمو میگفتم :نه، نه، نه، نه تااااااااااااااااااا نه !دوستی که تا نداره .

یک سال ، دو سال ، چهارسال،هفت سال ،ده سال،بیست سال شده !اون بزرگ شده منم بزرگ شدم .من همه ی شکلاتامو خوردم ،اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته .
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه .میخواد بره .بره اون دور دورا.میگه :میرم اما زود بر میگردم .منکه میدونم میره و بر نمیگرده.یادش رفت شکلات به من بده.منکه یادم نرفته ، یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم : این برای خوردنه. یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش: اینم آاااااااااخرین شکلات برای صندوق کوچیکت .

یادش رفته بود که صندوقی داره واسه شکلاتاش .هر دو تا رو خورد.خندیدم. میدونستم دوستی من تا نداره.میدونستم دوستی اون تا داره.مثل همیشه .خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم .اما اون هیچکدومشو نخورده.

 حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه ؟!؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 23:50  توسط سحر  | 

هر بار که میروی رسیده ای

پشتش سنگین بود و جاده ی دنیا طولانی . می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار راه نخواهد رفت .

آهسته آهسته می خزید  ِ دشوار و کند ِ و دور ها همیشه دور بود .

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش میکشید . پرنده ای در آسمان پر زد ِ سبک ِ و سنگ

پشت رو به خدا کرد و گفت :" این عدل نیست .این عدل نیست . کاش پشتم را اینهمه سنگین نمیکردی . من هیچگاه

نمیرسم ِ هیچ گاه . و در لاک سنگی خود خزید ِ به نیت نا امیدی ."

خدا سنگ پشت را از زمین بلند کرد و زمین را نشانش داد .کره ای کوچک بود و گفت :" نگاه کن ابتدا انتها ندارد . هیچ کس

نمیرسد . چون رسیدنی در کار نیست . فقط رفتن است . حتی اگر اندکی و هر بار که میروی ِ رسیده ای و باور کن آنچه بر

دوش توست ِ تنها لاکی سنگی نیست ِ تو پاره ای از هستی را بر دوش میکشی ."

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت . دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور . سنگ پشت به را افتاد و گفت :"

رفتن حتی اندکی " و پاره ای از جهان هستی را با عشق بر دوش کشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 13:19  توسط سحر  | 

گلچین روزگار عجب خوش سلیقه است ، میچیند آن گلی که به عالم نمونه است

چه زود گذشت !

انگار همین دیروز بود که توی کوچه تون گرگم به هوا بازی میکردیم و تو همیشه جر میزدی و گرگ نمیشدی .

عصر ها که توی حیاط مینشستیم مامانت با میوه و تنقلات ازمون پذیرایی میکرد و خستگی رو از تنمون بیرون میبرد.

گاهی هم دومینو بازی میکردیم اما من همیشه بازنده بودم و تو برنده .

داستان سه تفنگدار رو دوست داشتی و با دو تا از دوستات گروه سه تفنگدار رو ساخته بودید. چه سرنوشت عجیبی داشتید

شما سه تفنگدار 

" تو که خیلی زود تفنگتو غلاف کردی و رفتی . اون یکی دوستت که سرطان خون داره ( امیدوارم هر چه زودتر شفا پیدا کنه )

دوست دیگه ات هم خدا رو شکر سالمه ."

توی این یک سال با عقلم پذیرفتم که رفتی اما با دلم نه .

حدود یک سال از آخرین خداحافظیت میگذره همون روز که توی حیاط خونه مامان جون نشسته بودیم یادت که هست؟!؟

اون آخرین خداحافظیت با ما و دنیا بود !

کاش به اون سفر لعنتی نرفته بودی . همیشه تو ی همه کارات عجله داشتی، توی غذا خوردن ، حرف زدن ،راه رفتن و حتی

مرگت.

هنوز باورم نشده !

پ .ن : برای شادی روحش صلوات بفرستید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 1:37  توسط سحر  | 

خدا و بنده

ظلمت شکافت ِ زهره را دیدیم و به ستیغ بر آمدیم .

آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش فرو دید .

لرزان ِ گریستیم  ِخندان ِ گریستیم .

رگبای فرو کوفت : از در همدلی بودیم !

سیاهی رفت ِ سر به آسمان سودیم .در خور آسمانها شدیم .

سایه را به دره رها کردیم  ِ لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم .

سکوت ما بهم پیوست و ما ِ ما شدیم . .  .

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید .

آفتاب از چهره ی ما ترسید .

دریافتیم و خنده زدیم  ِ نهفتیم و سوختیم .

هرچه بهم تر  ِ تنها تر از ستیغ جدا شدیم .

من به خاک آمدم و بنده شدم  ِ تو بالا رفتی و خدا شدی .

پ.ن: یکی از دوستای خوبم یک دوره جدید توی زندگیش شروع کرده و تغییرات اساسی در خودش و وبش ایجاد شده الان هم نیاز به حمایت من وشما داره . اگه بهش سر بزنید خوشحال خواهد شد اینم ادرس وبش http://www.omidvarii.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 15:39  توسط سحر  |