بیا اینجا اونجا نه
آمدی جانم به قربانت . . .
با یه شکلات شروع شد .من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم اونم بچه بود . سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد . گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.گفتم: باشه تو بذار .گفت شکلات .هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من .باشه ؟گفتم :باشه. هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشو نمیخورد .من همشو خورده بودم.گفتم :اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن ،یا کرما اونوقت چیکار میکنی؟گفت:مواظبشون هستم. یک سال ، دو سال ، چهارسال،هفت سال ،ده سال،بیست سال شده !اون بزرگ شده منم بزرگ شدم .من همه ی شکلاتامو خوردم ،اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته . یادش رفته بود که صندوقی داره واسه شکلاتاش .هر دو تا رو خورد.خندیدم. میدونستم دوستی من تا نداره.میدونستم دوستی اون تا داره.مثل همیشه .خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم .اما اون هیچکدومشو نخورده. حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه ؟!؟ پشتش سنگین بود و جاده ی دنیا طولانی . می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار راه نخواهد رفت . آهسته آهسته می خزید ِ دشوار و کند ِ و دور ها همیشه دور بود . سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش میکشید . پرنده ای در آسمان پر زد ِ سبک ِ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت :" این عدل نیست .این عدل نیست . کاش پشتم را اینهمه سنگین نمیکردی . من هیچگاه نمیرسم ِ هیچ گاه . و در لاک سنگی خود خزید ِ به نیت نا امیدی ." خدا سنگ پشت را از زمین بلند کرد و زمین را نشانش داد .کره ای کوچک بود و گفت :" نگاه کن ابتدا انتها ندارد . هیچ کس نمیرسد . چون رسیدنی در کار نیست . فقط رفتن است . حتی اگر اندکی و هر بار که میروی ِ رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست ِ تنها لاکی سنگی نیست ِ تو پاره ای از هستی را بر دوش میکشی ." خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت . دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور . سنگ پشت به را افتاد و گفت :" رفتن حتی اندکی " و پاره ای از جهان هستی را با عشق بر دوش کشید . انگار همین دیروز بود که توی کوچه تون گرگم به هوا بازی میکردیم و تو همیشه جر میزدی و گرگ نمیشدی . عصر ها که توی حیاط مینشستیم مامانت با میوه و تنقلات ازمون پذیرایی میکرد و خستگی رو از تنمون بیرون میبرد. گاهی هم دومینو بازی میکردیم اما من همیشه بازنده بودم و تو برنده . داستان سه تفنگدار رو دوست داشتی و با دو تا از دوستات گروه سه تفنگدار رو ساخته بودید. چه سرنوشت عجیبی داشتید شما سه تفنگدار " تو که خیلی زود تفنگتو غلاف کردی و رفتی . اون یکی دوستت که سرطان خون داره ( امیدوارم هر چه زودتر شفا پیدا کنه ) دوست دیگه ات هم خدا رو شکر سالمه ." توی این یک سال با عقلم پذیرفتم که رفتی اما با دلم نه . حدود یک سال از آخرین خداحافظیت میگذره همون روز که توی حیاط خونه مامان جون نشسته بودیم یادت که هست؟!؟ اون آخرین خداحافظیت با ما و دنیا بود ! کاش به اون سفر لعنتی نرفته بودی . همیشه تو ی همه کارات عجله داشتی، توی غذا خوردن ، حرف زدن ،راه رفتن و حتی مرگت. هنوز باورم نشده ! پ .ن : برای شادی روحش صلوات بفرستید . آذرخشی فرود آمد و ما را در نیایش فرو دید . لرزان ِ گریستیم ِخندان ِ گریستیم . رگبای فرو کوفت : از در همدلی بودیم ! سیاهی رفت ِ سر به آسمان سودیم .در خور آسمانها شدیم . سایه را به دره رها کردیم ِ لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم . سکوت ما بهم پیوست و ما ِ ما شدیم . . . تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید . آفتاب از چهره ی ما ترسید . دریافتیم و خنده زدیم ِ نهفتیم و سوختیم . هرچه بهم تر ِ تنها تر از ستیغ جدا شدیم . من به خاک آمدم و بنده شدم ِ تو بالا رفتی و خدا شدی . پ.ن: یکی از دوستای خوبم یک دوره جدید توی زندگیش شروع کرده و تغییرات اساسی در خودش و وبش ایجاد شده الان هم نیاز به حمایت من وشما داره . اگه بهش سر بزنید خوشحال خواهد شد اینم ادرس وبش http://www.omidvarii.blogfa.com و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی آخر کلاسی ها . . . لواشک بین خود تقسیم میکردند و آن یکی هم در گوشه ای دیگر جوانان را ورق میزد با خطی خوانا بروی تخته کز ظلمی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت : یک با یک برابر است . از میان جمع شاگردان یکی برخاست (همیشه یک نفر باید به پا خیزد ) به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباه فاحش و محض است ! نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند و او پرسید : اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود ؟ سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم فریاد زد: آری برابر بود و او با پوزخندی گفت : اگر یک فرد انسان واحد یک بود؟ انکه زر و زور به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دوستی فاقد از زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود ! این تساوی زیر و رو میشد حال میپرسیم : یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خوران از کجا آماده میگردید ؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس آنکه پشتش زیر بار فقر خم میشد یا که زیر ضربت شلاق له میشد ! معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه ی خود بنویسید که یک با یک برابر نیست . پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار با این بهانه که بارانی ات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند اینبار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان نکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرق بین رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند بارها نوشتم و پاک کردم بارها نوشتم و پاک کردم سر انجام آن شد که باید ای کاش ته مداد زندگی ام پاک کنی داشت پاک میکردم و پاک میکردم دوباره می نوشتم آنگونه که باید افسوس . . . ! گفتم : دوست عزیز ، راستش از شدت خوشحالی نمیدانم چه بگویم . گفت : مگر خبر تازه ای چیزی شده ؟ گفتم : چطور بگویم ؟ من گمان میکردم تو ، خدای نخواسته ، فوت شده ای . خندید و گفت : خوب ، میبینی که نشده ام . و اضافه کرد : چرا این فکر برایت پیش آمده ؟ گفتم راستش چند شب پیش ، جایی بودیم ، دوستان از خوبیهای تو برای یکدیگر سخن میگفتند ! دوست نداشتم آپ غمناک توی وبم بگذارم ولی پسر خاله ام چهار ماه و ده روزه که به رحمت خدا رفته برای شادی روحش صلوات بفرستید سعی میکنم در اسرع وقت یه عکس ازش بذارم تاببینیدش
دید که منو میشناسه . خندید گفت: دوستیم ؟ گفتم : دوستِ دوست .گفت: تا کجا ؟ گفتم: دوستی که تا نداره .گفت: تا مرگ . خندیدمو گفتم:من که گفتم تا نداره.
گفت: باشه تا پس از مرگ .گفتم :نه،نه،نه،نه تااااااااااا نداره.گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن.یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت تا جهنم؟تا هر جا که باشه با هم دوستیم ؟خندیدم گفتم :تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار.
اصلا یه تاااااااااااااااااااا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلا براش تا نمیذارم .نگام کرد نگاش کردم.باور نمیکرد میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه .دوستی بدون تا رو نمیفهمید.
یه شکلات تو دست من .باز همدیگرو نگا میکردیم یعنی که دوستیم ، دوستِ دوست .من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تندو تند میمکیدم .میگف:شکموووووو .تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ .میگفتم :بخوووووووووورش .میگفت :تموم میشه !میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه .
میگفت :میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتمو میذاشتم توی دهنمو میگفتم :نه، نه، نه، نه تااااااااااااااااااا نه !دوستی که تا نداره .
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه .میخواد بره .بره اون دور دورا.میگه :میرم اما زود بر میگردم .منکه میدونم میره و بر نمیگرده.یادش رفت شکلات به من بده.منکه یادم نرفته ، یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم : این برای خوردنه. یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش: اینم آاااااااااخرین شکلات برای صندوق کوچیکت .
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

